حسادت
یکی از صفتهای بد که ممکن است هر انسانی به آن مبتلا شود خصلت حسد است پیامبر خدا فرمودند : حسادت نیکیهای انسان را از بین می برد همانگونه که آتش هیزمها را نابود می کند.
فرق حسد و غبطه
حسد و غبطه دو صفت نزدیک بهم هستند در حالیکه غبطه مجاز است ولی حسد ممنوع و حرام است.
غبطه این است که انسان اگر چیز خوبی را نزد کسی ببیند تمنا کند که کاش من هم چیزی مانند این می داشتم مثلا می بیند فلان آقا ماشین خوبی دارد یا مثلا فرزند خوبی . آن شخص در دل خود آرزو می کند ای کاش من هم ماشین یا فرزندی مثل ماشین یا فرزند این آقا می داشتم . این را غبطه می گویند و جایز است .
اما حسد عبارت است از تمنای زوال نعمت دیگران.
یعنی اگر چیز خوبی نزد کسی ببیند آرزو بکند ای کاش این چیز خوب از دست این شخص بیرون رود یا نابود شود. در مثال بالا حسد آن است که آرزو کند کاش ماشین این آقا بسوزد یا فرزندش از بین برود. این را حسادت می گویند و حرام است. شخص حسود هرگز آرامش ندارد و به خودش ضربه می زند.
داستانی از امام محمد غزالی
امام محمد غزالی داستان جالبی در مورد حسادت و نتیجه آن نوشته است . ایشان می فرمایند:
در روزگار قدیم پادشاهی بود و یک عده درباری و همنشین داشت یکی از آن کسانی که به مجلس پادشاه می آمد شخصی بود صاف دل و ساده که مورد توجه پادشاه بود.
این شخص هر وقت وارد مجلس پادشاه می شد می آمد و کنار پادشاه می ایستاد و می گفت: به نیکان نیکی کن که بد کردار را کردار بد او بس است . پادشاه به علامت تایید سخنان وی سری می جنبانید و آن شخص کنار پادشاه می ایستاد.
یکی از درباریان بالاخره با وی حسادت نمود و لذا برنامه ای ریخت که آن مرد بیچاره را نابود کند. آن مرد پس از نقشه کشیدن آن مرد ساده دل را گفت امروز برای نهار دعوت من هستی. آن مرد قبول نموده به خانه درباری رفت غذای که خوردند پر از سیر بود وقتی غذا خوردند مرد حسود به مهمانش گفت فلانی غذایی که ما خوردیم سیر داشت و پادشاه از بوی بد سیر خیلی متنفر است نگاه کن اگر به نزد وی رفتی نزدیک نرو. آن مرد گفت باشد.
مرد حسود آنگاه به نزد پادشاه رفت و گفت : ای پادشاه شما به آن مرد ساده بیش از حد خوشبین هستید در حالیکه او بر علیه شما حرف می زند. پادشاه با تعجب پرسید چه می گوید؟ گفت : او می گوید دهان پادشاه بوی گند می دهد. پادشاه که خیلی عصبانی شده بود گفت کجا بوی دهان من بد است. سپس گفت از کجا بدانم که شما راست می گویید؟ او گفت کاری ندارد شما وقتی او را نزدیک خود بخوانید فورا بینی خود را می بندد تا بوی بد دهان شما را احساس نکند. پادشاه خیلی ناراحت شد و به او گفت فورا برو و او را صدا بزن که من با او کار دارم.
مرد حسود بسرعت رفت و آن مرد ساده دل را به طرف کاخ پادشاه آورد و خودش همان نزدیکیها گوشه ای نشست تا ببیند مرد ساده دل به چه بلایی گرفتار می شود.
پادشان مرد ساده دل را صدا زد و گفت نزدیک بیا که با شما حرفی دارم. مرد وقتی نزدیک شد ناگهان به یاد بوی سیر دهان خود افتاد لذا برای آنکه پادشاه ناراحت نشود دستش را جلوی دهان خود گرفت پادشاه فورا مطمئن شد که مرد حسود راست می گوید لذا تصمیم به مجازات شدید مرد ساده دل گرفت.
پادشاه قلم و کاغذ برداشت و به یکی از صاحب منصبان خود نوشت : حامل نامه را به بدترین شکل ممکن به قتل برسان و پوستش را بکن و پر از کاه بکن.
پادشاه نامه را درون پاکتی نموده لاک مهر کرد و به دست مرد ساده دل داد او پرسید این چیه حضرت پادشاه ؟ پادشاه گفت این جایزه تو است. مرد بسیار خوشحال شد و پس از بوسیدن دست پادشاه از کاخ وی بیرون آمد. مرد حسود با شگفتی دید مرد ساده دل شاد و شنگول پاکت به دست بیرون آمد. حسود فورا خودش را رسانیده سوال کرد چی شد؟ مرد جواب داد هیچی خدا پادشاه را خیر بدهد که بعد از چندین سال به من جایزه ای داد. حسود پردسید چی هست؟ گفت نمیدانم لاک و مهر است نمی دانم قریه ای ست ساختمانی است هرچه هست چیز مهمی است خدا پادشاه را خیر دهد.
مرد حسود گفت : بخاطر همان نان و نمکی که با هم خوردیم خواهش می کنم این جایزه را به من ببخش من از تو نیازمندتر هستم. آن مرد گفت خودت می دانی که بیشتر نیاز و مشکل دارم و این جایزه بعد از سالها رسیده و من هنوز آن را باز نکرده ام تا بدانم چه چیزی پادشاه به من بخشیده.
مرد حسود طوری اصرار کرد که بالاخره مرد ساده دل پاکت را به دوستش تقدیم کرد.
حسود شتابان و با عجله خود را به همان صاحب منصب رسانیده پاکت را تقدیم نمود. آن رئیس وقتی نامه را از پاکت بیرون نموده مطالعه کرد پرسید مال خودت است ؟ گفت بلی جناب رئیس .
آن روئیس فورا تعدادی سرباز را صدا زد و گفت این مرد را بکشید. آه از نهاد مرد حسود بر آمد و فرایاد زد بیچاره شدم بخدا این مال من نیست مال کسی دیگر است شما از پادشاه سوال کنید .....
به فریاد و التماسهای او هیچ توجهی نکردند او را همانگونه که پادشاه دستور داده بود کشتند و پوستش را پر از کاه کردند .
روز بعد پادشاه با شگفتی دید همان مرد ساده دل آمد و سرجای دایمی خود ایستاد و کلماتش را تکرار نمود. پادشاه او را نزدیک خود خواند و پرسید نامه دیروز را چه کردی؟ او گفت حضرت پادشاه دوستم فلانی خیلی اصرار کرد و من مجبور شدم آن را به ایشان ببخشم. پادشاه سخت متعجب شد و دانست رمزی در کار است پادشاه گفت فلانی به من گزارش نموده که شما نسبت به من چنین حرفهایی زده ای . آن مرد گفت من هرگز چنین جسارتی نکرده و نمی کنم پادشاه گفت پس چرا وقتی من تو را به نزدیک خود صدا زدم دست روی بینی حود گزاشتی؟ مرد جواب داد حضرت پادشاه دلیلش این بود که من در منزل دوستم غذایی خورده بودم که سیر داشت من بحاطر این دست روی دهانم گزاشتم که شما اذیت نشوی .
پادشاه همه چیز را فهمید. پس از کمی فکر کردن گفت : آن دوست تو می خواست تو را در چاه بیاندازد خودش افتاد بنا بر این همان کلماتت را همیشه برایم تکرار کن که : بدکردار را کردار بد او بس است.