فتنه جویی کار سختی نیست اصلاح مشکل است
خداوند در مورد اصلاح بین مسلمانان سفارش بسیار کرده است . کسی که در جهت اصلاح بین دو مسلمان و آشتی بین آنها تلاش می کند کار مهمی می کند و خداوند چنین اشخاصی را دوست دارد . برای آنکه بدانیم آشتی دادن دو مسلمان چه اندازه مهم است به یک مطلب توجه کنید : دروغ یکی از بزرگترین گناهان است طوری که پیامبر خدا فرموده : الکاذب عدو الله . دروغگو دشمن خدا است. اما همین دروغ در جایی که هدف یک شخص مصلح اصلاح و آشتی بین دو مسلمان باشد جایز است. در همین مورد است که شاعر می فرماید : دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز.
فتنه جویی کار سخت و دشواری نیست. همان کاری که یک عده ای از خدا بیخبر سالها است بر ضد مردم مظلوم و بی توقع ما انجام می دهند. با گزارشات دروغینی که به مرکز می فرستند مرکزیها را گمراه می کنند.
حکایت
در روزگار قدیم برده داری بوده است و بردگان مثل گاو و گوسفند میدانی داشته اند و خرید و فروش می شدند.
روزی مردی به بازار برده فروشان گذرش افتاد در آنجا یکی از دوستانش را دید که برده خوش قیافه و خوبی را به فروش گذاشته . مرد به دوستش گفت : برده ای به این خوبی را چرا می فروشی ؟ او جواب داد : این برده به ظاهرش نگاه نکن این بسیار خطرناک و فتنه انگیز است.
مرد گفت : من آن را می خرم . دوستش گفت : اما من با علاقه ای که به شما دارم آنرا به شما نمی فروشم . آن مرد آنقدر اصرار کرد تا بالاخره آن برده را خرید و به خانه خود برد.
چند روزی نگذشته بود که آن برده نقشه خطرناکی ریخت.
برده به نزد زن ارباب خود رفت و گفت : بانو من مطلبی می خواهم با شما بگویم. زن گفت بگو چه می خواهی بگویی. گفت : من متوجه شدم که ارباب می خواهد زن دیگری بگیرد. زن ابتدا عصبانی شد و گفت تو دروغ می گویی . اما خیلی زود دستپاچه شد و گفت : من چه کار کنم؟ برده گفت : غصه نخور من یک افسونی بلدم که اگر آنرا بخوانم هیچگاه ارباب زن دیگری نمی گیرد.
زن ارباب گفت : خب بخوان. برده گفت : شرط دارد . زن گفت چه شرطی ؟ گفت می بایست شما چند تار مو از زیر چانه و از قسمت گلوی ارباب ( از ریشش) بکنی و برای من بیاوری . زن گفت این کاری ندارد من همین امشب مقداری مو از ریشش برای شما می آورم.
برده به نزد ارباب خود رفت و به او گفت: ارباب می خواهم مطلبی به شما بگویم . ارباب گفت : بگو چه مطلبی؟ برده گفت : من متوجه شدم بانو قصد دارد شما را بکشد و شوهر دیگری بگیرد.
ارباب بشدت عصبانی شد و گفت من به زنم اعتماد دارم و تو دروغ گو هستی . برده گفت من خواستم حق تو را ادا کنم. ارباب مقداری دچار شک و تردید شد و گفت : از کجا بدانم راست می گویی؟
گفت : امشب شما زودتر از قبل خودت را به خواب بزن و زیر چشمی مواظب باش و ببین زنت چه می کند.
ارباب بشدت دچار ناراحتی و خشم شد .
شب ارباب خود را به خواب زد. زن بعد از مدتی که مطمئن شد خوب به خواب رفته آهسته استره را در آورد ( زمان قدیم قیچی و تیغ و.. نبوده و مردم برای اصلاح چاقوی تیزی به نام استره را بکار می بردند) مرد در حالیکه بشدت دچار وحشت شده بود زیر چشمی او را نگاه می کرد زن آهسته آهسته نزدیک شد و وقتی چاقو یا همان استره را به زیر چانه و قسمت گلوی ارباب برد ارباب با وحشت بلند شد و دست زنش را محکم گرفت و شروع به سر و صدا و پرخاش کرد و گفت : چرا می خواستی مرا بکشی؟ زن هر چه التماس می کرد ای مرد صدایت را بیار پایین همسایگان می شنوند زشت است مرد عصبانی داد می زد بگزار بفهمند تو چرا می خواستی مرا بکشی . مرد عصبانی چاقو را از دست زنش گرفت و او را کشت. اقوام زن وقتی خبر شدند ریختند و مرد را کشتند و.. خدا میداند چند نفر کشته شدند تا زمانی که آن برده پرده از راز برداشت و دلیل اینهمه مصیبت را بیان کرد.